
چراغهای خونه رو خاموش می کنم ... ساعت ۰۰:۳۰ روز پنج شنبه ... داره بارون میاد ... می رم طرف پنجره ی آشپزخونه ... بازش می کنم ... هوا سرده ...
ماه اما سردش نیست ... اون بالا توی اون لباس خواب سفید توردارش داره وول می خوره ...
بارون میاد تو خونه ... یخ می کنم ... اما بی خیال تا شونه می رم بیرون ...
بارون حالا تو چشمای منه ... تو دل منه ...
پ.ن: وقتی رفتم بخوابم٬ دیگه بارون نمیومد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07ساعت 22:39 توسط ™ઈhΞghi✖ |