تبليغاتX
... خُزءبلات سبز یک دیوانه ...



سالن انتظار

 مردی که اینجاست اسمش را فراموش کرده است .

می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی . اصل قضیه این است .

از یک فلاسک قرمز چای می نوشد.

سالن انتظار خالی ست ، همیشه خالی .

فکر می کند ، مردم وقت ندارند ، منتظر قطار بمانند .

 

بچه که بود انشایی نوشت در یک جمله .

نوشت : مقصدم خانه ی سالمندان است .

مرد بی نام لبخند می زند. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه می کند

و به قطار هایی فکر می کند که امروز از آن ها جا مانده.

می گوید ، شغل من نشستن روی نیمکت است

 شغل من ، جا ماندن از قطارها .

شغل من فراموش کردن نامم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 14:57 توسط ™ઈhΞghi✖ |




نمی‌دانم چرا غش نکردم؛ نه زیر و رو شدم، تنها اندکی ته نشین شدم و ناگهان یاد نخستین مرده‌ای که دیده بودم، افتادم و رویاهای پاییزی مرگ. مرا در خود گرفت.

در کودکی نمی‌دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم! چون هیچ موضع‌گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوت‌های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره‌ای بودم که می‌درخشیدم! آن روزها میلیون‌ها مشغله دلگرم کننده در پس‌انداز ذهن داشتم! از هیات گل‌ها گرفته تا مهندسی سگ ها، از رنگ و فرم سنگ‌ها گرفته تا معماری باران ها و ابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار، همه و همه دلمشغولی‌های شیرین ساعات بیداری‌ام بودند. به سماجت گاها برای معاش، زمین و زمان را می‌کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می‌شدم.
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی‌های حواس؛ توقعم را بالا برد!

مشکلات راه مدرسه. در روزهای بارانی مبجورم کرد به خاطر پاها و کفش‌هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت‌ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد!

این روزها و احتمالا تا همیشه، مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!
منظومه‌ها می‌چرخند و ما را با خود می‌چرخانند!

گز می کنم
خیابانهای چشم بسته از بر را!
میان مردمی که حدودا می خرند و حدودا می فروشند!
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها...

و بخار پیشانی ام
حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

مادر بزرگ ؟
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظربند سبز را ،
که در کودکی بسته بودی به بازوی من !

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق ،
خمره دلم
بر ایوان سنگ سنگ شکست !
دستم به دست دوست ماند ،
پایم به پای راه رفت !
من چشم خورده ام !

چقدر شبیه مادرم شده ام
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم من را نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد ، فهمیدم
دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به دردهای باد کرده روحم
که از قاب تنم بیرون زده اند
با تو ام بی حضور تو
بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند.
همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت
سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که
زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند.
باید بیش از بند آمدن باران بمیرم ...


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 10:15 توسط ™ઈhΞghi✖ |