تبليغاتX
... خُزءبلات سبز یک دیوانه ...



هفت تا هشت سال،
برای زندگی کافیست !

هفت تا هشت سال ... خلاص !
بقیه اش  نقدی مُزَوِرانه ست !

زنبور زهر آگین خیانت متورم می کند هیکل ها را
و ما با خون فاسد خود به سفر های بزرگ می رویم !

پیراهن های بزرگ می پوشیم !

خانه های بزرگ می سازیم !

حرف های بزرگ می زنیم

و خردمندانه طنین گریه های بزرگ خود را
به هق هق آرام تخفیف می دهیم در مناسبات بزرگ !

می گویند: پادزهر را از زهر می گیرند.
می شنویم از گلوی گشاد خود
و پاهای بزرگ خود را به زمین می کوبیم
تا تنها صدای موجود عبور حجم بزرگ ما
در کوچه ها بزرگ باشد،

کوچه هایی که در کودکی بارها در آن ها گم شده بودیم ....

 
    (ح.پ)

پ.ن: ****


read this

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 18:2 توسط ™ઈhΞghi✖ |




پرده های اتاق
آبستن باد شده اند٬

دندان های بخاری
یخ کرده
زیر خش خش رادیو٬

از تاقچه
بوی دهان گوینده ی اخبار
هم چنان بر قالیچه می ریزد٬

در فلسطین پاشنه های تفنگ
صدای دق الباب خانه هاست!

نیاز،
شب های طولانی،
کابوس های روسی٬
گریه های پیامبرانه  
و این ساحل سرسبز بی پایان
به عشق تمشک های حاشیه و پرندگان راز،

لاشه ی آخرین نفس مرا
به فریب آخرین دانه ها

به دام تقدیر می کشانند ...


در بسیاریِ تاریک ...


دورتر از بسیاریِ گریه ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 19:36 توسط ™ઈhΞghi✖ |